تبليغاتX
اتاق من
تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یاربرای زنده بودن دلیل اخرینم باش

سلام.امروز تقریبا بعد از یکسال برگشتم.کنکوره دیگه چه میشه کرد؟!؟!شماها خوبین؟چه خبرا؟خوش میگذره؟

کنکور هم بد نبود ولی خیلی سخت بود.حالا یکی دیگه هم ۲هفته دیگه است که برام خیلی مهمتره.برای من و دوستم دعا کنید.مرسی.

چندتا مطلب اماده کرده بودم اما گفتم شاید بهتر باشه بعد از این مدت با دوستان خوبم احوال پرسی کنم.

                                                      نیومده رفتیم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط مهشاد | 

otaghe-man.blogfa.com

خیلی وقته تلویزیون سوت و کوره!!!

مدتیه جای یه نفر تو شبکه تهران خالیه!!!

وقتی فهمیدم میخواد تغییر شبکه بده دلم گرفت!!!

حالا که دیدم رفته و دیگه نیست بغض کردم!!!

هیچ وقت نبودی اما ای کاش اینبار بودی تا اشکامو پاک

 کنی!!!

احساس قشنگی ندارم٬تنهایی و حسرت

 بودنت!!حالا

 بیشتر از همیشه با منه.نکنه بعد از این همه مدت

 میخوایی برادریت رو ثابت کنی؟!

میدونم خدا فرشته ای رو بهت داده تا هیچ وقت تنها

نباشی اما میدونم که احساسم هم اشتباه...

خیلی وقته ازم دور شدی...

مهم نیست کجایی و کدوم شبکه...

مهم نیست احساس من اشتباهه یا نه...

مهم اینکه چه دور باشی چه نزدیک٬یا حتی مثل من

 دلتنگ...

 داداشیه منی و محبوب ترین پسر

 تلویزیون!!!

 

هرجا که باشی همیشه تو قلب من

 یگانه برادرم هستی و تو زندگیم پر

 حضور حست میکنم و میخوام با تمام

 وجودم فریاد بزنم:

 

"محمدم دوستت دارم حتی

 اگه هیچ وقت بهم فرصت

 ندی"

 

کاش میشد عشقمو باور کنی

تویی که منو هرگز نمیخوایی

نمیایی تویی که عمر منی

                                                            نیومده رفتیم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط مهشاد | 

امشب هیچ کس از کوچه های دلتنگیم گذر نکرد!

امشب هیچ کس نغمه ی غربت مرا سر نداد!

امشب هیچ کس با من همراه و همصدا نشد!

امشب هیچ شونه ای تکیه گاه اشکام و هیچ کمکی مرهم

 تنهاییام نبود!

امشب همه سکوت کردند تا تنهایی مرا فریاد بزنند!

امشب ستاره ها به احترام نبودن ماه من بی فروغ شدند!

امشب خدا را هرچه فریاد زدم جوابی نشنیدم٬گویا او هم

 همراه عشقم از پیش من سفر کرده!!!

                                                              نیومده رفتیم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط مهشاد | 
می نویسم از روزهای دلتنگیم

می نویسم از کوچه های تنهاییم

می نویسم از لحظه ی دیدار

از شرم نگاه به چشمانش سرم رو به زیر انداختم

هنوز نگاهم می کرد و من فقط خندیدم

یه حسی که تنهام نمی ذاره٬یعنی واقعا دوستش دارم؟؟!!!

شاید...فقط شاید

ای کاش متوجه نگاهش نبودم

ای کاش مطمئن از حسش نبودم

و حالا راحت بودم٬اما حالا...

ای کاش بود...

ای کاش حرفی می زد...

تا اروم و قرار داشتم

یادش زمان رو ازم گرفته

دوستم دارد٬دوستش دارم؟؟!!!

شاید...فقط شاید

                                                      نیومده رفتیم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط مهشاد | 
دوستان خوبم در نظر سنجی اتاقم

 در پایین وبلاگ شرکت کنید!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط مهشاد | 

تقویم زندگیم سیزدهمین روز از تیر ماه را نشان می دهد.

چرا می گویند ۱۳ شوم است؟؟!بی شک امروز یکی از زیباترین روزهای خداوند است٬روزی که به نام "فاطمه زهرا" است.قطعا من قادر به توصیف مقام مادر نیستم.برای بزرگی٬مهربانی و فداکاری های مادر واژه ها خیلی حقیرند.فقط امیدوارم خداوند هیچ فرزندی را از مادر و هیچ مادری را از فرزندش جدا نکند.

امروز خیلی زیباست.از صبح حال عجیبی دارم٬احساسی خاص که از نظر من بازم غیر قابل توصیف و غیر قابل درک است...یکسال از دیدن داداشیم میگذرد و بزرگی خالق محمد را شاکرم که روز دیدار من روز شروع هنرنمایی یگانه برادری است که ارزوی بودنش را دارم.

محمد مهربانم این روزها همیشه برای من مقدس خواهد بود چون معنای تورا دارد و بازهم خوشحالم که برای تو هم معنای زندگی دارد.حتما منظورم را می فهمی!!!

تقویمم یاداوری می کند وظیفه ای دارم:خداوند را متفاوت از همیشه شکر می کنم به یاد سجده شکری که برای محمدم ۳۶۵ روز پیش داشتم و با شاخه گلی بوسه بر دستان پرمهر گل باغ زندگیم می زنم:"فرشته اسمونی من روزت مبارک."

                                                                       نیومده رفتیم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط مهشاد | 
خدایا!امروز بعد از ۴۳ روز  سکوت دوباره به اتاقم اومدم٬پناهگاه تنهایی های من!!!

خدای من!خیلی ها فکر کردند که این سکوت دلیلی نداره اما میدونی که باز مهم نیست دیگران چی فکر می کنند چون تصورات اشتباهی دارند پس مثل همیشه مهم اینکه من چی فکر می کنم و من این سکوت رو پذیرفتم با تمام سختی ها و عذابش...!!

خدا جونم!از دنیا به این بزرگی با تموم ادماش دلم گرفته٬ای کاش میتونستم اون شعرمو رو دیوار اتاقم بنویسم:دلم گرفته اندازه تمام دنیا٬دلم گرفته اندازه غربت دنیا٬دلم گرفته از غریبی ادما٬دلم گرفته از چشمای...

خدای بزرگم!میدونم که مثل همیشه صدامو میشنوی٬پس یه بار دیگه بزرگی و قدرتت رو نشونم بده!!

خدا!چرا همه ادما اینقدر بی معرفتن؟؟!منو دیوونه خودش کرد٬گفت عاشقمه٬قسم خورد تنهام نمیذاره.اما حالا ۸روزه تنهام گذاشته و با رفتنش داره داغونم میکنه.هنوز صداش تو گوشمه:"جوجوی من دلم هواتو کرده٬الهی قربون نگات شم!!"چشماش یه لحظه هم تنهام نمیذارن٬کاراتو باور کنم یا sms هاتو:"عشقم٬نفسم٬عمرم میدونستی خیلی نفسی؟تو دنیا فقط تو واسم موندی٬اگه نباشی میمیرم٬می فهمی؟؟!تمام زندگی من تویی٬تو...!!"اما حالا...

خدام!منکه ازش چیزی نخواستم فقط التماسش کردم تنهام نذاره.اینم باز توقع بیش از حده؟؟!زودتر از چیزی که فکرشو میکردم بی معرفت شد.حالا هم چیزی نمیخوام فقط برگرده اما همون با معرفت و مهربونی برگرده که منو دیوونه خودش کرد.اینم توقع بیش از حده؟؟!                                                                                     

                   (تو تموم خاطراتم تو فقط موندنی هستی

تو تموم این ترانه تو فقط خوندنی هستی)

     خدای مهربونم!بیشتر از همیشه کمکم کن!!!     

                                                                          نیومده رفتیم!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط مهشاد | 

گوش بدید میخوام باهاتون از یه بغضی حرف بزنم که یکساله...

این خواهریه منه٬خواهری که هیچ کس تو دنیا مثل اونو نداره٬خیلی دوستش دارم٬وقتی نیست خونمون سوت و کوره٬من حتی طاقت دیدن اتاقمونو بدون اون ندارم...حالا این خواهریه من بکساله که تنهاست٬یکساله که داره داغون میشه و هیچکس نتونست تو خلوت و تنهایی هاش جای لیلا جونش رو بگیره.

به روی خودم نیوردم اما فقط خدا میدونه که چه شبایی تا صبح شاهد گریه ها و درد دلاش با تمام زندگیش بودم.خدایا!بعد از یکسال دوری٬اون هنوز باور نداره که لیلا دیگه نیست٬بهش حق میدم چون هرلحظه داره به یاد اون و برای اون زندگی میکنه و خوب میدونم که ارزوشه که یکبار دیگه بغلش کنه٬بوسش کنه...

خدایا!!!روح پاک و بزرگ لیلا رو ازش نگیر٬کمکش کن... من دیگه طاقت ندارم داغون شدن خواهریمو بیشتر ازاین ببینم٬پس همونطوری که ارامشو به لیلا بخشیدی٬مهسان منم به دوری ازش اروم کن.

در سالروز پر کشیدنت٬بر سر مزارت اومدیم٬مثل هر هفته کنارت بودیم و خواستیم بگیم بعد از یکسال فراموش نشدی و به یادتیم.به یاد روزای خوبی که میومدی خونمون٬امروز ما به خونت اومدیم و نذاشتیم تنها باشی.

فرشته کوچولوی زندگیمون!!تو بهشت برامون دعا کن و تنهامون نذار.

دوستت دارم لیلای مهربونم...دوست داشتنی تر از اونی هستی که کسی بتونه درکش کنه.

                                                                      واقعا نیومده رفت!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط مهشاد | 

دوستان خوبم سلام.امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید ولی من اصلا عید امسال رو دوست نداشتم...تصمیم گرفتم تعدادی جملات قشنگ براتون بنویسم که شاید بعضی هاش تکراری هم باشه ولی خوبه یه بار با هم بخونیمشون و ازشون مطالبی یاد بگیریم٬اگه خوشتون اومد ادامه میدیم٬باشه؟

۱)شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی٬اما هرگز کسی را که با او گریسته ای از یاد نخواهی برد!

۲)میدونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟چون لبخند رو به هرکسی میتونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی میریزی که نمیخواهی از دستش بدی!

۳)وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقین کن که شکست غیر ممکن است!

۴)سعی کن اولین کسی باشی که برای دفاع از خود برمیخیزد!

۵)دوستان جدید پیدا کن اما قدیمی ها را از یاد مبر!دوستی های قدیمی را دوباره تازه کن!

۶)شجاع باش حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی٬هیچکس نمیتواند تفاوت بین ایندو را تشخیص دهد!

۷)سعی کن مفیدترین و با احساس ترین ادم روی زمین باشی!

۸)عادت کن همیشه حتی زمانی که ناراحت هستی خودت را سر حال نشان دهی!و هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می اید!

۹)کسی را که امیدوار است هیچ گاه نا امید نکن٬شاید امید تنها دارایی او باشد!

و اخرین جمله که ارزوی خودمه:

۱۰)طوری زندگی کن که روی سنگ قبرت بنویسند:"شخصی که از هیچ چیز در زندگیش پشیمان نبود!"

                                                                     نیومده رفتیم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط مهشاد | 

ماه اسفند داره تموم میشه.کم کم این چند روزهم میگذره و باید با سال ۸۵ خداحافظی کنیم.از سال ۸۵ چی موند؟؟فقط یه خاطره٬یه تجربه...خوب یا بدش رو نمیدونم اما دعا می کنم که سال دیگه این موقع از سال ۸۶ یه خاطره و یه تجربه خوب داشته باشیم.

این روزهای پایانی سال همه دارند تلاش می کنند تا کارای ناتمومشون رو تموم کنند.هیاهوی عید تو خیابونای این شهر شلوغ موج میزنه و مردم چه خوشحال هستند که امسال داره تموم میشه.انگار نه انگار که ۳۶۵روز پیش برای همین سال لحظه شماری می کردند اما حالا چقدر بی معرفتند که منتظر رفتنش هستند.

این روزهای اخر سال که همه دوست دارند زودتر تموم بشه٬من همیشه بیشتر از بقیه روزهای سال دوست داشتم.چون تولدم نزدیکه.اما حالا...

امسال٬ ۲۷ اسفند من باید ۱۷ شمع روشن روی کیکم رو فوت کنم تا وارد ۱۸همین سال زندگیم بشم.اره٬ ۱۷سال گذشت.از ۱۷سالگیم خاطرات خوب و بد زیادی دارم...اما حالا فقط میخوام بگم:"دخترک!!چقدر زود٬بزرگ شدی!!!"

ارزو داشتم که ۲سال زودتر بگذره٬چون تکلیف زندگیم معلوم میشه اما حالا دوست ندارم اینده بیاد.من می ترسم...نه از بزرگ شدن٬اگه ۲سال دیگه این اتفاقات خوب نیفته...زندگیم به معنای واقعی نابود میشه!!!

از این ۱۷سالی که تموم شد٬حرفای زیادی برای گفتن دارم اما حالا فقط میخوام تشکر کنم:

-از خدای خودم!که هرچه هست و نیست٬هرچه دارم و ندارم از خواست اون بوده و همیشه صدامو شنیده!

-از ۲تا فرشته اسمونی٬بابا و مامان گلم که اینقدر خوبن که هیچی نمیتونم ازشون بگم.فقط امسال٬خدا بهم ثابت کرد که چقدر دوستشون داره...چقدر دوستمون داره!

-از خواهرام:متین و مهسان٬از برادرم:محمد٬از دوستای خوب و با معرفتم٬از خانواده ام برای تمامی کمک هاو محبتهاشون که ثابت کردند در تمامی اتفاقات خوب و بد کنارم هستند!

-از هانیه بخاطر تمام زندگیم که با اونه!

-و در نهایت از عشقم...خیلی حرفا دارم اما به قول خودش شکر...!

خدایا ممنونم بخاطر تمام نعمت های خوبی که به من دادی٬عزیزانی که در کنارم هستند و در کنار انها بودن یعنی خوشبختی٬ارامش و عشق!هیچ وقت ازم نگیرشون.خدایا خوب میدونی ارزوهام چیه٬پس تو ۱۸سالگی براوردشون کن.خیلی ها بهم تبریک گفتن اما جای ۲نفر خالیه...امیدوارم تولد بعدیم اونا هم باشن!

معلومه این روزهای اخر سال برای من معنی خاصی داره...هانیه جونم ۲۶اسفند تولدت مبارک!۲۷اسفند تولدم مبارک!دوستای خوبم سال خوبی داشته باشید.

                                                                         واقعا نیومده رفتیم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط مهشاد | 

ماه اسفند شروع شد.با تمام زیبایی ها٬هیجان ها٬خانه تکانی ها٬خریدهای شب عید٬ترافیک سرسام اور خیابون های این شهر شلوغ...شروع شد.

دوازدهمین ماه سال٬اخرین یا از نظر من بهترین ماه سال شروع شده و من خوشحال تر از قبل به استقبال ماهی میروم که اگر نبود سال ناتمام می ماند.افرینش خداوند بی معنا میشد اگر اسفندی وجود نداشت.

فصل زمستان را خیلی دوست دارم و ماه اسفند را خیلی بیشتر!!شاید بخاطر تمامی اتفاقاتی که در این ماه افتاده و می افته٬شاید بخاطر تمامی تغییر و تحول هایی که مردم ناخواسته درگیر اون میشند و من همه اینها رو دوست دارم.

خدایا شکرت که عزیزترین عزیزانم متولد این ماه هستند.من هستم چون اونا هستند و به اونا احتیاج دارم چون دوستشون دارم٬خیلی زیاد!!!

تولد عزیزی که برام حکم برادر رو داره.برادری که هیچ وقت نداشتم اما از روزی که دیدمش و شناختمش٬احساس٬علاقه و عشقم نسبت بهش فقط مثل یک برادر بود.عزیزی که از زمانیکه اومده تو زندگیم خیلی تاثیر گذاشته و خیلی کمکم کرده.بعضی وقتا حرفاش یا حتی فکرش ارامش و امید رو بهم برگردونده.

خبلی دوستت دارم برای همینم با تمام وجورم ارزوی داشتنتو دارم.طرز تفکر و شخصیتت رو دوست دارم.حرفاتو خوب گوش میدم و ثانیه ای از دیدنت غافل نمیشم.با خنده هات شاد میشم وبا کوچکترین نگرانی که تو حرفات یا چشمات می بینم٬دنیا رو سرم خراب میشه و من با دعاهام دنیا رو میسازم.

۳۰۸ روز پیش رو یادته؟؟!!!معلومه که نه...اما من هرگز عصر اون روز بهاری رو فراموش نمیکنم.چطوری فراموش کنم جیغ و دادهام رو؟گریه ها و خوشحالی اونروز؟سجده شکر خداوند رو؟تا عمر دارم یادم نمیره...میدونی چرا؟؟!چون تو فقط صدایم کرده بودی:"خواهر کوچکم!!"

خدایا به قطره قطره برفهای روزهای سرد زمستان ازت التماس میکنم که روزی بیاد که با تمام وجود و ایمانش صدام کنه:خواهر کوچکم!!

محمد جان ای کاش بودی٬خدا کنه زودتر بیایی.چقدر دلتنگتم!!امروز بیشتر از هروقت دیگه ارزوی داشتنتو دارم و افسوس نداشتنتو.تازه امروز فهمیدم که چقدر دوستت دارم حتی بیشتر از اونیکه فکرشو میکردم!خدایا خودت خوب میدونی که عشق و علاقه من نسبت به محمد چقدر پاکه٬پس خدایا بهش همه چیزرو ثابت کن٬عشقی که اگه فقط با چشمای خودش ببینه باورش میشه.

من از تو چیزای زیادی یاد گرفتم اما ای کاش بزرگترین درس زندگیم رو از تو یاد نمی گرفتم.برای اولین بار ارزو کردم که تو معلم درسهای زندگیم نبودی.خدایا شکرت که بهم یاد دادی تا در مقابل محبت همیشه انتظار جواب نداشته باشم٬یاد گرفتم هرکسی رو دوست داشتم بهش نگم.اما خدایا ای کاش این درس رو به واسطه عزیزترین عزیز زندگیم یاد نمی گرفتم.خدایا این انصاف نیست که بفهمم اونم مثل خیلی های دیگه فقط بلده حرفای قشنگ بزنه٬حرفایی که بهشون هیچ اعتقادی نداره!!

خدایا من از برادری که اسمش رو با عشق می نویسم٬از برادری که سراسر وجودش محبته٬از برادری که از تک تک حرفاش بوی دوستی٬محبت و مهربانی میاد یاد گرفتم که عشق و محبت دروغه!!!

نمی دونستم با اینکه تمام محبتمو به پات میریزم بازم باید برادری رو ازت گدایی کنم.نمی دونم با این همه بی توجهی٬چرا بیشتر از قبل دوستت دارم؟نمی دونم٬با اینکه دلمو شکستی اما هنوز عاشقت هستم.

امروز تولدته!خیلی ها برات جشن می گیرند.تو هیچ وقت در کنارم نبودی اما من از روزی که احساس کردم برادرمی هرسال برات جشن گرفتم و امسال اینجا...در اتاق من...

محمد امروز تو همه تقویم ها می درخشه٬اسفند ماه به تو افتخار میکنه.روز هشتم با تولد تو دیگه حرفی برای بقیه روزها باقی نگذاشته.خدا ۲۱ روز بعد از این روز استثنایی رو فقط بخاطر حضور تو بهار کرد.اگه به سال ۵۸ افتخار نمی دادی٬طبیعت هرگز نوروز سال ۵۹ رو نمی دید.

خدا از افرینش تو خشنوده٬باعث غرور و شادی خانواده ات هستی و ما اسفندی ها به تو افتخار می کنیم که ماه تولدمون رو سرافراز کردی.

خالق محمد را شکر که ۱۰ سال و ۱۹ روز بعد از چنین روز مقدسی٬فرصت زندگی کردن را به من نیز داد و سالها بعد برادری رو بهم داد تا نداشتن برادر در ثانیه های گذشته زندگیم رو به یکباره جبران کنه!

از روز اول برام محمد بودی و هستی٬به داشتن چنین برادری افتخار میکنم!بی نهایت دوستت دارم و ارزومه که روزی بشم خواهر نداشتت٬خواهری که تو زندگیش از هیچ چیزی برای برادرش دریغ نمیکنه٬حتی جونش!

برادر من٬عشق من٬جون من٬نور چشمم٬عزیز دلم٬محمد ۲۷ سال بدون خواهر زندگی کردی٬شاید اصلا بهش احتیاج نداشتی اما بیا و چند روزی هم که شده داشتن خواهر تو زندگیت رو تجربه کن.بهترین نعمتهای خدامون رو برات ارزو دارم...

و این روزهای پایانی سال ۸۵ ٬با عدد ۲۷ چقدر زیبا شده است.نه بخاطر روز تولد من٬بخاطر ۲۷مین بهار زندگی تو!پس محمد جونم تولدت مبارک!

                                                                          نیومده رفتیم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط مهشاد | 

خدایا! گم کرده ای دارم و انرا در هر کجا جستم اما هنوز نیافتم.

چگونه میتوانم انرا بیابم تا تو مرا قادر به این کار نگردانی؟؟!تو به نهانگاه ان اگاه تری!!!

اگر خواست تو بر این است که انرا نیابم پس خردی مرا عطا کن تا دریابم که ان هرگز متعلق به من نبوده است.دراین جهان بی کران انچه از ان من است پیش رویم قرار خواهد گرفت و انچه از ان من نیست هرگز با من نخواهد ماند.

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط مهشاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در راه زندگیم میرم تا باشم اگه از رفتن ماندم بدانید راهی نبود...

نوشته های پیشین
تیر 1387
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
ص مثل سارا
ب مثل بهاره
بچه هنري-سارا
معجزه جعبه جادويي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان